شب قراریست که
ستاره ها برای بوسیدن
ماه میگذارند
و چه زیباست شرم زمین
که خودش را به خواب میزند
وقتی تک تک لحظه های امروزم از خاطرات دیروزت سرشار بود...
وقتی تو با شکیبایی در جست وجوی تصویری از چهره ام گذشته ات را زیر و رو کردی و چیزی جز چشمان خیسم نیافتی...
وقتی دستهایم برای بودنت رو به آسمان بود و دستانت دوباره میهمان دست دیگری بود...
وقتی گریستم و وقتی آرام لبخند زدی...
آنوقت بود که صدای خنده ی خدا بر حماقتم را شنیدم!

می نویسم از چشمان زیبایت ازنگاه پر از عشقت
با صداقت می نویسم
نخستین عشقم تویی
و با یکدلی می نویسم که با تو
تا اخرین لحظه خواهم ماند
با چشمان خیس می نویسم
که خیلی مهرت در دلم نشسته و با بغض می نویسم
می نویسم از ان حرفهای شیرینت
و ان لحظه ی رویایی که من و تو در ان اشنا شدیم
و شیفته ی قلب های سرخ هم شدیم
ان چه که می نویسم حرف دل است و بس
حرف دل عاشق و بی قرار من
می نویسم و فریاد می زنم
دوستت دارم
به چشمانت که به رنگ آب دریاست
به آن نازی که در چشم تو پیداست
به لبخندت که چون لبخند گلهاست
به رخسارت که چون مهتاب زیباست
به گلهای بهار عشقو هستی
به آن عهدی که بستی و شکستی
قسم ای عزیزم تا زنده هستم
تورا تا بی نهایت دوست دارم
دلم را مچاله نکن
نگو این که یک کاغذ باطله است
به سطل زباله حواله نکن
* * * *
دلم دفتری کاهی است
ورق های آن را نکن زود زود
بیا بعضی از صفحه های آن را بخوان
از اول ببین
حرف،حرف تو بود
اگر باز از دست من دلخوری
بیا این<<ببخشید>> مال تو
بیا اصلا این دل
دلم مال تو
دلم یک ورق پاره ی نازک است
دلم را مچاله نکن
نگو این که یک کاغذ باطله است
به سطل زباله حواله نکن
* * * *
دلم دفتری کاهی است
ورق های آن را نکن زود زود
بیا بعضی از صفحه های آن را بخوان
از اول ببین
حرف،حرف تو بود
اگر باز از دست من دلخوری
بیا این<<ببخشید>> مال تو
بیا اصلا این دل
دلم مال تو
فراموش نشدنی
و ماندگار
قلبم را به تو هدیه میدهم
به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم
به تو که روحت را
سرشتت را
عصاره ی وجودت را ميپرستم
و به آن عميقاً عـشق ميـورزم
ای عزیز ِ ستودنی
مهربان ِماندنی
نازنین ِ خواستنی
بدان و آگاه باش که من
تو را
هيچگاه
هيچ کجا
هيچ لحظه ای
تنها نخواهم گذاشت
و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد
مطمئن باش
تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...
تو مهر می ورزی
شادی
زنده ای
یاغمگین...
ومن
در همه اینها سهمی دارم...
چون تو را دوست دارم
هرکجا که باشم
ای شاهزاده سرزمین عشق...
میهمان توام
واما تو...
مهر می ورزی
ومن...
هرکجا که باشم
تورادوست دارم...
(آنتوان دوسنت اگزوپری)

یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...
شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا




